تبليغاتX
کانال خاطرات

کانال خاطرات

!کانال خاطرات ما دو تا

خداحافظ...!

خدا حافظ
به جایی می روم اما نمی دانم کجا، این گونه آواره!
نمی دانم، ولی شاید برای من به این زودی شقایق ها نمی خندند
و هد هد بر نمی گردد
پرستو ها! شما بیهوده می خوانید
تلاش و جستجو تان را رواق خانه پاسخ نیست
خدارا دست بردارید ازین دیوار و سقف و پشت و پهلو ها
خدا حافظ گل لاله - خدا حافظ پرستو ها!
زمین سخت آسمان دور و هوا تا عرش باروتی
نه زمزم بهر ما پاک است و نه گنگا به هندو ها
خدا حافظ گل لاله - خدا حافظ پرستو ها

چقد خداحافظی سخته...

بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم!

ولی هر چقدر هم سخت چاره ای نیست...!

پس خداحافظ تا....شاید ۲ سال دیگه!

البته این خداحافظی با وبلاگ نیست...

بای بای  

آپ میکنم هااااااااااااااااااااا!

فقط یاهو مسنجر و ....()بای بای!

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 17:59  توسط یاسی  | 

یادداشتی از طرف خدا

یادداشتی از طرف خدا

 

به:شما

تاریخ:امروز

از:رئیس

موضوع:خودت

عطف به:زندگی

 

من خدا هستم.امروز من همه ی مشکلاتت را اداره میکنم.لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم.

اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی برای رفع کردن آن تلاش نکن.

آن را در صندوق(چیزی برای خدا تا انجام دهد)بگذار.همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من،نه تو.وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی،همواره با اضطراب پیگیری نکن.در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن.نا امید نشو،توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است.

شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی؛به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد.

ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری؛به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی 12 ساعت،هفت روز هفته را کار می کند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند.

وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی می گذرد و دچار یاس می شوی؛به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده.

وقتی ماشینت خراب می شود و برای یافتن کمک مجبوری مایل ها پیاده بروی به معلولی فکر کن که دوست دارد یک بار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه؟شکر گذار باش،در اینجا کسانی هستند که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند.

وقتی متوجه موهایت که تازه خاکستری شده در آینه می شوی،به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت که به آن رسیدگی کند.

 

ممکنه تصمیم بگیری که این مطلب رو برای یک دوست بفرستی؛متشکرم از شما،ممکنه در زندگی آنها تاثیری بگذاری که خودت هرگز نمی دانستی.

منم اینو واسه یاسی فرستادم

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 0:8  توسط عرفان  | 

تولد مادربزرگ

روز تولد مادربزرگ بود.آن روز او ۷۹ ساله می شد.صبح زود از خواب برخاست و دوش گرفت.موهایش را شانه کرد و لباس های عیدش را پوشید.می خواست وقتی آن ها از راه می رسند سر و وضع مرتبی داشته باشد.قید پیاده روی روزانه را زد.دوست داشت وقتی آنها میرسند در خانه باشد.صندلی راحتی خود را جلوی خانه کنار پیاده رو گذاشت.

دلش می خواست وقتی از سر خیابان با ماشین می پیچند زود تر چشمش به آنها بیفتد.

ظهر با اینکه خسته بود از قید چرت زدن گذشت.بیشتر بعد از ظهر را کنار تلفن نشست تا اگر تماس گرفتند زود گوشی را بردارد.پنج تا از بچه هایش ازدواج کرده بودند.۱۳ نوه و ۳ نتیجه داشت همگی حدود ۵۰ کیلومتر دورتر زندگی میکردند.مدت ها بود سری به او نزده بودند.اما امروز روز تولدش بود و قرار بود حتما بیایند.موقع شام به کیک دست نزد.میخواست کیک را دور هم قسمت کنند.بعد از شام دوباره روی صندلی راحتی در پیاده رو نشست و ساعت ها چشم به راه دوخت.

ساعت ۹:۳۰ شب به اتاقش رفت تا رخت خواب را آماده کند.قبل از خواب یادداشتی نوشت و روی در اتاق چسباند.در آن نوشته بود:وقتی رسیدید حتما بیدارم کنید.

شب تولد مادر بزرگ بود.آن شب او ۷۹ ساله میشد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 22:34  توسط عرفان  | 

من نیستم...

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

 

قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

 

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می شود

 

کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم

 

بعدها اطراف جای شب نشینی های ما

 

بوی یک سیگار زر می آید و من نیستم

 

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

 

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

 

بعدها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

 

عشق روز رهگذر می آید و من نیستم

 

هر چه من می آمدم تا نبش کوچه او نبود

 

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 0:24  توسط عرفان  | 

چکاپ

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم

خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و

زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.


امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین به ازای هر آه

و اجابتی نزدیک برای هر دعا

  

 

           
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 15:43  توسط یاسی  | 

دیگر آن مجنون سابق نیستم

 

آن بیابان گرد عاشق نیستم

 

اینک از اهل نسیم و سایه ام

 

با تب صحرا موافق نیستم

 

بس کنید اصرار را بی فایده است

 

من برای عشق لایق نیستم

 

شوکت دیرینه ام از عشق تو لبریز باد

 

این سرا و خانه ام از یاد تو گلریز باد

 

در بهار زندگی ای نازنین معشوق من

 

لطف رویت در وجودم همچو گل سرریز باد

 

از امیدت ای ندای زندگی محبوب من

 

شاخه ی مهرت ز دیوار دلم گلریز باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مرداد1389ساعت 14:39  توسط عرفان  | 

درویش

درویشی قصه ی زیر را تعریف می کرد:

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ًبه بهشت می رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.

 فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.

 در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

 مرد وارد شد و آنجا ماند.

 چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

" این کار شما تروریسم خالص است!"

 نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده؟ شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

" آن مرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. جهنم جای این کارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید!!"

وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:

"با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند!"

http://csoakley.com/rosehandcs1.gif

ای کاش کسی از عاشقی بو ببـرد*******دل را به شکار چشم آهو ببرد

 

خسته شدم از خودم خریداری کو؟*******تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد

http://img30.picoodle.com/img/img30/9/8/21/f_Seviorsevmim_830e786.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 1:45  توسط عرفان  | 

خاک

خاک عاشقی میداند

گریه می کند

رنج می کشد...

و صبر می کند.

سر به آستان مرگ می گذارد

بر شانه هایش گریه می کند

اما نمی میرد...

خاک عاشقی صبور است

بر برگ های پاییز بوسه می زند

تقدیر جهان را عوض می کند

جوانه ها را بیدار

و درخت ها را خواب می کند

اما خود هرگز نمی خوابد...

خاک عاشقی صبور است

که سال ها و سال ها

برای آسمان صبر می کند

و من

همانم

که از خاک آمده ام

چون خاک عاشقم

و چون خاک

روزی

صبوری را هم خواهم آموخت...

 

جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 تیر1389ساعت 12:38  توسط یاسی  | 

جهان سوم

 

جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند خانه اش خراب می شود و هر کس بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد...

محمود حسابی

+ نوشته شده در  شنبه 26 تیر1389ساعت 12:31  توسط یاسی  | 

از باغ چشمت مرا یکباره راندی

باصد غزل شعر مرا افسانه خواندی

احساس می کردم شبی با من بمانی

در حجم تنهایی کنارم غم نشاندی

با کوله باری خسته بر دوش نگاهم

تا انتهای شهر چشمت می کشاندی

با من بمان در لحظه های بی قراری

با اشک اندوهی که هر شب می تکاندی

 

من در صدف تنهایی با دانه های باران پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را

غافل که خاموشانه می خشکد ز پشت دیوار دلم دریا!

هیچ چیز شور انگیز تر از آن نیست که انسان در پیش پای معبود و محبوب خود

آخرین نفس را بکشد و به ابدیت بپیوندد

خوب حالا تن آماده ام من از سفری که در پیش دارم هیچ وحشتی ندارم!

من با عشق می میرم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 22:25  توسط عرفان  | 

فراغ یار

چه سخت است با تو اما بی تو بودن

پس هجران تو شعری سرودن

برای نا کجاها بار بستن

درون سنگ دل چون خار بستن

گلو را پر ز بغض و گریه کردن

ولی از ابر چشمت در نچیدن

پر از فریاد در یک سال بودن

ولی چون لال و گنگان لال بودن

ز عشق و عاشقی بس دور بودن

ولی از چشم دل هم کور بودن

چه سخت است در فراغ یار بودن

بدون همدم و غمخوار بودن

به هر روزش رخ چون ماش دیدن

ولی از آن گلستان گل نچیدن

پی او هر شب و روزش دویدن

ولی از او کمی خوبی ندیدن

چه سخت است زندگی در این زمانه

در این بیداد سنگین ظالمانه

چه سخت است و عجب سخت و چه سخت است

نگویم من چرا تقدیر و بخت است...

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 1:58  توسط عرفان  | 

هفت خویشتن

در آرام ترین ساعات شب هنگامه که در عالم خواب و بیداری بودم هفت خویشتن من در هم نشستند و نجوا کنان چنین گفتند:

خویشتن اول:من در تمام این سال ها در تن این دیوانه بودم و کاری نداشتم جز اینکه روز دردش را تازه کنم و شب اندوهش را برگردانم.من دیگر تاب تحمل این وضع را ندارم و اکنون شورش میکنم.

 

خویشتن دوم:برادر حال تو از من بهتر است زیرا کار من این است که خویشتن شاد این دیوانه باشم.من خنده های او را می خندم و سرود ساعت های خوش او را می سرایم و با پاهایی که سه بال دارد اندیشه های روشن او را میرقصم.منم که باید برای این زنگی ملال آور شورش کنم.

 

خویشتن سوم:پس تکلیف من خویشتن عشق چه می شود که داغ مشعل سوزان شهوات وحشی و امیال خیال آمیز هستم؟

منم که بیمار عشقم و باید بر این دیوانه بشورم.

 

خویشتن چهارم:از میان شما من از همه نگون بخت ترم چون کاری جز نفرت پلید و انزجار ویرانگر به من نداده اند.منم آن خویشتن طوفانی که در سیاه ترین درجات دوزخ به دنیا آمده ام و باید سر از خدمت این دیوانه بپیچم.

 

خویشتن پنجم:نه منم آن خویشتن اندیشمند خویشتن خیال باف خویشتن گرسنگی و تشنگی آن که مدام در پی چیزهای ناشناخته و چیزهای نیافریده می گردد و دمی آسایش ندارد.منم آنکه باید شورش کند نه شما!!!

 

خویشتن ششم:من خویشتن کارگرم خویشتن زحمت کشی که با دستان شکیبا و چشمان روزها را صورت می بخشم و عناصر بی شکل را به شکل های تازه و عدیدی در می آورم منم آن تنهایی که باید بر این دیوانه بشورم.

 

خویشتن هفتم:شگفتا!که همه ی شما می خواهید در برابر این مرد سر به شورش بردارید زیرا یکایک شما وظیفه ی مقدری بر عهده دارید که باید به انجام برسانید.

آه!ای کاش من هم مانند شما بودم خویشتنی با تکلیف معین!

ولی من تکلیفی ندارم من خویشتن بی کاره ام آنکه در لامکان و لازمان خالی و خاموش نشسته است هنگامی که شما سرگرم بازسازی زندگی هستید.ای همسایگان آیا شما باید شورش کنید یا من؟

هنگامی که خویشتن هفتم این گونه سخن گفت آن شش خویشتن دیگر با دلسوزی به او نگریستند ولی چیزی نگفتند و هر چه از شب بیشتر گذشت یکی پس از دیگری در آغوش تسلیم و رضای شیرینی به خواب رفتند.

اما خویشتن هفتم همچنان چشم به هیچ دوخته بود که در پس همه چیز است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 9:21  توسط عرفان  | 

 

دلم لبریز اندوه است و تنگ دوستــــــــــــــــــت دارم

 

بخوان شعری به آهنگ قشنگ دوستـــــــــــت دارم

 

قدم های مرا باران به سمـــــــــــــــت خانه تان آورد

 

به دستم شاخه ی یاسی به رنگ دوستــــت دارم

 

دلم شد تنگ آن روز که می زد دســـــت معصومت

 

مرا در کوچه ی رندان به سنگ دوستـــــــــت دارم

 

کلاس اول عشق و دو هم شـــــــــــاگردی عاشق

 

من و تو آن دو شاگرد زرنگ دوستــــــــــــــت دارم

 

نشستم خط به خط نوشتم با تو مشـــق باران را

 

به روی دفتر کاهی به رنگ دوستـــــــــــــت دارم

 

در و دیوار این خانه پر اســـــت از شعر و افسانه

 

پر از نقاشی بی آب و رنگ دوستــــــــــت دارم

------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک ربع دیگر پشت بر چین لحظه ی دیــــــــــــدار

 

کفش سفــــــــید راحتی،پیراهن گـــــــــــــــــلدار

 

شــــــــــاید بیاید از همین ور با همان لـــــــــبخند

 

شــــــــــــاید که من دستی بلرزانم بر این گــــیتار

 

من یاسها را میشناسم هیچ یاسی نــــــــــیست

 

کاین گونه عطــــــــــــرش را بپاشد بر تـــــــن دیوار

 

با گیســــــــوانـــــــش خواب خیس ابرها در دشت

 

یا نه غباری زدر در آغــــــــــــــــــــــــــوش گندم زار

 

او با صـــــــــــــــــــدای کفش هایش پشت آلاچیق

 

می آید و پر می کشد آن دســـــــــــــته های سار

 

من با همین گــــــــــــــــــــــیتار،مثل کولیان دشت

 

بســـــــــیار نام عطریش را خوانده ام،بســـــــــیار

 

شـــــــــب های موج یاس ها در غرفه های خواب

 

شب های چشم باغ ها در خـــــــواب و من بیدار

 

دلتنگ پشت شــــــــــاخه های بید،چون مجنون

 

سرمست در پس کوچه های عشق،چون عطار

 

چون قطره ی اشـــــــکی تا شوم بر گردنش آویز

 

چون لکه ی ابری تا شوم بر شــــــــانه اش آوار

 

یک ربع دیگر در میان جـــــــاده ی سرخ و سبز

 

رقص گل پیراهنش در لــــــــــــــــحظه ی دیدار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 13:23  توسط عرفان  | 

می برم منزل به منزل چوب دار خویش را                  تا کجا پایان دهم آغاز کار خویش را


در طریق عاشقی مردن نخستین منزل است                 می برد بر دوش خود منصور دار خویش را


بر نمی دارد نگاه از من جنون سینه سوز                    می شناسد چشم صیادم شکار خویش را


رونق روشن دلان با منت خورشید نیست                     می کند روشن چراغم،شام تار خویش را


در دل طوفانی ام از موج خونین باک نیست                  می فشارد در بغل دریا کنار خویش را


موج پر جوشم من از دریا نمی گیرم کنار                     مینهم بر دوش طوفان کوله بار خویش را


بس که می پیچد به خود امواج این مرداب سخت             ساحل از کف می دهد اینجا قرار خویش را

                                                                

 

*********

باز میخواند کسی در شیهه اسبان مرا

                                                                                 منتظر استاده در خون چشم این میدان مرا

رنگ آرامش ندارد این دل دریاییم                           

                                                                                 میبرد سیلاب ها تا شورش طوفان مرا

خون خورشید است یا زخم جبین عاشقان

                                                                                 مینشاند این چنین در آتش سوزان مرا؟

بسته بودم در ازل عهدی و اینک شوق دار

                                                                                 میکشد تا آخرین منزلگه پیمان مرا

غرق خون بسیار عاشقان را دیدی صف به صف

                                                                                 هان بین اینک به خون خویشتن رقصان مرا

شوره زاران را دویدم پا برهنه تشنه لب

                                                                                 سعی زمزم میکشاند تا صفای جان مرا

قصد دریا دارد این مرداب ای دریا دلان!

                                                                                 گر کرامت را پسندد غیرت باران مرا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 18:50  توسط عرفان  | 

مداد شو!

پسرک از پدر بزرگش پرسید : 


- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟ 



پدربزرگ پاسخ داد : 


درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی ! 



پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : 


- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! 



پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی : 



صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد. 



صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی. 



صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است. 



صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است. 



و پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت 21:29  توسط یاسی  | 

تغییر برای یک عمر!

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است : کودک بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم .بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا  خیلی بزرگ  است  من باید انگلستان را تغییر دهم .بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم .در سالخوردگی  تصمیم گرفتم   خانواده ام را   متحول کنم . اینک که در استانه مرگم می فهمم که:

 اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا زا هم تغییر دهم .

+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت 20:44  توسط یاسی  | 

برای تو

من دست شسته ام ز غرور برای تو

افتاده ام چو قطره ی شبنم به پای تو

ای نارفیق و با همه ی من غریبه تر

با من بمان:غریبه ی دردآشنای تو زین روزهای خسته ملولم بیا ببین این دل چگونه می شکند زیر پای تو

گفتی تو هم شکسته دلت مثل من ولی

باور نمیکند دلم این ادعای تو

گفتی صبور باش صبورم ولی چه سود

عمری منم و حسرت یک دم وفای تو

می بخشمت برو به دلم پشت کن برو

بخشید دل تورا بگذشت از خطای تو

یک روز می رسد که ببینی میان ما

یک فاصله است و چشم تری از جفای تو

من می روم شبی و تو می مانی همین

مشتی غزل و روح من آن شب رهای تو

شاید دوباره تر شود این گونه ها ز اشک

از حسرت تو،بغض تو،شاید جفای تو

یک شب به عشق می رسد آخر دلت ولی

آن شب هنوز می تپد این دل

برای تو…

 

 

-------------------------------------------------------------

پاییز

 

دارد به جانم لرز می افتد رفیق؛انگار پاییزم

دارم شبیه برگ های زرد و خشک از شاخه میریزم

در خود فرو می میرم و چشمی مرا اینسان نمی بیند

آهسته دارم میروم از دست،من با خود گلاویزم

دارد برگرد خویش میچرخاندم هر لحظه،هر ساعت

من عقربه؟!نه...مثل عقرب زهرها در خویش میریزم

دارد بر گرد خویش میچرخا...نه...

من در خویش میپیچم

من مار؟!نه...من مار زخمی؟!نه...ولی از زخم لبریزم

سرشار از زخمم بیا،زردم بیا،دستت نمک دارد

تا شور انگیزم،با شوق از این خاک برخیزم

برفی،زمستانی،تگرگی،نرم نرمک می رسی از راه

دارد به جانم لرز می افتد،رفیق؛انگار پاییزم...

 

 

---------------------------------------------------------------------------

خاطرات

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه میکنی؛

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود.

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر میشود

 

***

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توأم چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

با کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی،می آفرینمت

چنانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

 

 

***

خسته ام از آرزو ها آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی،بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی،زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین،پله های رو به پایین

سقف های سرد و سنگین،آسمان های اجاری

با نگاهی سرشکسته،چشم هایی پینه بسته

خسته از درهای بسته،خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده،گریه های اختیاری

عمر جدول های خالی،پارک های این حوالی

پرسه های بی خیالی،صندلی های خماری

سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی،جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی،باد خواهد برد باری

روی میز خالی من،صفحه باز حوادث:

در ستون تسلیت های نامی از ما یادگاری

 

 

 

 

***********

شب برایم خاطرات تلخ را دنبال کرد

روزهای پر غروب زندگی را یاد کرد

عشق ها و اشک ها را مشق هر دیوار کرد

رویش عشق تو را در شوره زار سینه ام هموار کرد

شب برایم گفته ها،نا گفته ها تکرار کرد

بوسه شیرین هوس آلود را انکار کرد...

شب برایم رازهای خفته را بیدار کرد،

حسرت دیروز و فردا را دوباره یاد کرد...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 تیر1389ساعت 20:29  توسط عرفان  | 

 

Every day is so wonderful

And suddenly,it's hard to breath

Now and then,I get insecure

From all the pain,I'm so ashamed

I am beautiful no matter what they say

Words can't Bring me down

I'm beautiful in every single way

Yes,words can't let me down oh,nooo

So don't you bring me down today

To all your friends,You are delirious

So consumed in all your doom,Ohh

Tryin'hard to fill the emptiness

The piece is gone left the puzzle undone

Is that the way it is?

You are beautiful no matter what they say

Words can't bring you down

Oh no,cause you are beautiful in every single way

Yes,words can't bring you down,Oh no

So don't you bring me down today

 

Christina Aguilera
Beautiful lyrics

A drop in the ocean,
A change in the weather,
I was praying that you and me might end up together.
It's like wishing for rain as I stand in the desert,
But I'm holding you closer than most,
'Cause you are my heaven.

I don't wanna waste the weekend,
If you don't love me, pretend
A few more hours, then it's time to go.
And as my train rolls down the East coast,
I wonder how you keep warm.
It's too late to cry, too broken to move on.

Still I can't let you be,
Most nights I hardly sleep.
Don't take what you don't need, from me.

Just a drop in the ocean,
A change in the weather,
I was praying that you and me might end up together.
It's like wishing for rain as I stand in the desert,
But I'm holding you closer than most,
'Cause you are my heaven.

Misplaced trust and old friends,
Never counting regrets,
By the grace of God, I do not rest at all.
and New England as the leaves change;
The last excuse that I'll claim,
I was a boy who loved a woman like a little girl.

Still I can't let you be,
Most nights I hardly sleep,
Don't take what you don't need, from me.

A drop in the ocean,
A change in the weather,
I was praying that you and me might end up together.
It's like wishing for rain as I stand in the desert,
But I'm holding you closer than most,
'Cause you are my 

Heaven doesn't seem far away anymore no, no
Heaven doesn't seem far away.
Heaven doesn't seem far away anymore no, no
Heaven doesn't seem far away.

aooo
aooo

It's just a drop in the ocean,
A change in the weather,
I was praying that you and me might end up together.
It's like wishing for rain as I stand in the desert,
But I'm holding you closer than most,
'Cause you are my heaven.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 13:41  توسط یاسی  |